وقتی این مطلب را می‌نویسم شرایط جسمی خوبی ندارم و نمی‌توانم به اندازه کافی بر روی کلمه‌هایی که در ذهنم می‌آیند و می‌روند دقت داشته باشم. تهران چند روزی است که درگیر آلودگی هواست. به جای اکسیژن زندگی، در ریه‌هایمان درد قدم می‌زند. سرم را لای یک منگه گذاشته‌اند و از هرسو به آن فشار می‌آورند. اما با این حال مجبور هستیم زندگی را هر روز صبح از سر بگیریم. سر ساعت مقرر از خواب بیدار شویم اندک صبحانه‌ای بخوریم و راهی محل کار شویم. یک سوم از وقت روزمره زندگی را صرف کار کنیم و شب هنگام برگردیم به خانه که تنها مامن آرامش این زندگی شده. یک وعده شام و یک استراحت کوچک و اگر هم تلاش‌گر خوبی باشیم کمی کار یا مطالعه و سپس سر بر بالین می‌گذاریم و می‌خوابیم. وقتی یک پدیده بزرگ را در چند جمله خلاصه می‌کنیم، همه برابر می‌شویم و دردمان یکسان می‌شود اما همه می‌دانیم که چنین نیست.

بدون شک این داستان روزمره ما متفاوت‌تر از آنچه که فکرش را می‌کنیم هست. یکی در همین روزمره غمگین است. یکی شاد. یکی پرانرژی است و دیگری خسته. یکی در تکاپوی یافتن و دیگری در حاشیه نشسته. و زیباتر این‌که همه این آدم‌ها در یک‌جا، و در یک زمان در کنار هم زندگی می‌کنند. اما این تفاوت، درد را هم به همراه دارد. صدای یکی مانع نوای یکی می‌شود و نوای کسی، سکوت کسی را در هم می‌شکند. اینجاست که آدم‌ها بازی می‌کنند. حرف می‌زنند و عواطف‌شان را به تبدیل به یک مهره بازی می‌کنند و آن را در همان ساعات روزمره به گردش درمی‌آورند.

دیروز یکی به من گفت کثیف، روز قبل هم دیگری گفت و روزهای قبلش هم افراد دیگری گفتند. مهره‌هایشان در زمین زرد خنده و شوخی گذاشته بودند. مهره من هم در زمین سبزِ پذیرش بود این زمین بدین معنی است که جایگاه مهره‌هایتان رو می‌پذیریم. اما آهسته آهسته دیدم که کسی رنگ سبز را ندید. آن‌ها رنگ سبز را به رنگ خاکستری حماقت دیدند. من هم شک کردم بارها بررسی کردم و اما وقتی می‌بینم که آن‌ها بر اینکه این رنگ خاکستری است اصرار دارند، من هم پذیرفتم.

قصدم این نیست که بگویم آن‌ها چه کردند و چه دیدند یا این‌که در این بازی باید جایگاه مهره‌هایمان را به درستی تعیین کنیم. قصدم این بود که قانون این بازی را تعیین کنم. قانونی که کسی از آن خبر ندارد ولی بی سر و صدا به آن پای‌بندیم.

قانون بازی این نیست که مهره‌ها را در جای مناسب قرار دهیم. قانون بازی این است که جایگاه مهره‌ها را به دیگری نشان بدهیم. به او بگویی این زمین چه رنگی است. در این زمین هستی چه باید بکنی و چه نباید انجام بدهی.

به همین راحتی می‌توان مهره‌ها را جا‌به‌جا کرد. آن‌ها را در زمین‌های مختلف رقصاند و بازی داد. برنده بازی روزمره کسی نیست که مهره‌ها رو بهتر و بیشتر می‌چرخاند. برنده کسی است که زیباتر جایگاه مهره‌ها را به خورد دیگری می‌دهد. او را متقاعد می‌سازد و رنگ‌ها را متفاوت می‌انگارد و بی‌شک بازنده کسی است که پذیرنده این حرف‌هاست. او اعتماد می‌کند که این بازی قانون دارد. هرکسی به این راحتی نمی‌تواند مهره‌اش را جابه‌جا کند. همه چیز به جایگاه مهره بستگی دارد.بازنده کسی است که می‌گوید این قانون برای همه است و همه در زمین مشخصی ایستاده‌اند

اما قانون این بازی چیز دیگری است

این بازی روزمره ماست. دردناک شده. قوانین اشتباهی را برای بازی‌هایمان در نظر نگیریم چون جایگاه هیچ‌کدام‌مان، زمین سیاه حقارت نیست.