چند وقتی هست هزاران حرف و کلام در سرم می‌چرخد که هرآنچه من انجام می‌دهم به نوعی یک خودخواهی محض و خالص است. برای مثال اگر من از روی محبت به یک نفر یک هدیه می‌دهم یا حتی به او سلام می‌کنم، در واقع در تلاش بر این هستم که در ذهن او چهره خوبی بسازم و او مرا به نوعی فردی خوب بشناسد. خوب این یعنی من در تلاش برای کسب آرامش درونی خودم هستم. حتی خیلی ریزتر، وقتی عطسه می‌کنم. یا بلند عطسه می‌کنم که این یعنی قدرت یا آهسته عطسه می‌کنم و این یعنی رفاه حال دیگران برای من مهم است. در هر یک از موضوعات «قدرت» و یا «رفاه حال مردم» که عمیق‌تر می‌شوم باز ارضای حالات درونی و روحی خودم را خواسته‌ام و این یعنی خودخواهی.

اما مشکل کجاست و اصلا چرا چنین تفکراتی من را به شدت درگیر خودش کرده و حتی در اکثر لحظات باعث شده که احساس افسردگی شدید کنم. همه چیز برمی‌گردد به گذشته ما و آموزه‌های ما. به ما یاد دادند که خودخواهی و خودپسندی امری ناپسند است و حتی شیطان را به سبب خودخواهی و خودپسندی از بهشت برین به بیرون انداختند. حال من هرآنچه انجام می‌دهم حتی این محتوای ساده را می‌نویسم و کسی در این گوشه و کنار هم‌اکنون در حال خواندن آن است، به نوعی در حال خوراندن غذای خودپسندی و خودخواهی به خود هستم. عجیب نیست؟

قضیه از این عجیب‌تر هم می‌شود. من همیشه در یک خودخواهی لحظه‌ای فرو رفتم. اما اگر این خودخواهی را در راستای کارهایی بروز بدهم که به نفع آدم‌های خوب جامعه است، آن‌وقت میشوم محبوب قلب‌ها و مهربان و اگر این خودخواهی در راستای سود آدم‌های بد به نمایش بگذارم، می‌شوم یک خودخواه مغرور. به اصغرآقا بقال محل سلام کنم می‌شوم آدم باادب جامعه و اگر به جمشید بسم الله سلام کنم می‌شوم پلید و رذل.

به همین راحتی. عرف، همان عرفی که دستور قتل سقراط را صادر کرد، برای نحوه استفاده از خودخواهی من مرز تعیین کرده. و این یعنی خودخواهی به نوبه خود کثیف نیست و فقط مرز عرف هست که تعیین می‌کند در جامعه تا چه حد اجازه داریم خودخواه باشیم. اما باز هرچه بیش‌تر دقت می‌کنم، می‌بینم باز خودخواهی کثیف است. چرا که من هیچ از خودم ندارم.

رواقیون به یکی از خدایگان بیش از هر خدای دیگری توجه داشتند. خدایی به اسم «فورچونا». بماند که این «فورچونا» همان Fortune به معنای ثروت است. اما این خدای فورچونا که بود؟ فورچونا خدای باران و برکت و ثروت بود اما پلید هم بود. او هر آنچه که به مردمان اهدا می‌کرد، هر وقت اراده می‌کرد پس می‌گرفت. رواقیون به خصوص سنکا اعتقاد داشتند ثروت، جاه و مال و حتی جانی که داریم، فورچونا به ما اهدا کرده و هروقت بخواهد می‌تواند بازپس گیرد. اسلام هم به نوعی خداوند را چنین معرفی کرده که هرچه داریم از اوست و هروقت بخواهد می‌تواند تمامی نعمت‌هایش را پس بگیرد.

اگر بحث ادیان را کنار بگذاریم، به این موضوع می‌رسیم که واقعا هیچ چیزی از این دنیا حتی زمان، متعلق به کسی نیست. حتی آن‌هایی که حکومتی را برعهده دارند و ظالمانه می‌تازند و فکر می‌کنند که مالک همه چیز هستند، باز هم در توهم هستند. هیچ چیز مال کسی نیست.

اما خودخواهی از چه به دست می‌آید؟ زمانی که به داشته‌هایم نگاه می‌کنم و آن‌ها را در زمره دارایی خود می‌بینم. عقل، آرامش، فکر و همه و همه را برای موجودیتی به اسم من می‌بینم. درحالی که زمان ارزش این دارایی‌ها را تعیین می‌کند و وقتی زمان به راحتی از بین می‌رود و به وجود می‌آید و به آسانی می‌گذرد، یعنی هیچ یک از این دارایی‌ها حتی در یک معیار زمانی مشخص مال من نیستند و لحظه‌ای دیگر به وجود می‌آیند و باز می‌میرند پس برای چه چیزی خودخواه هستم؟ برای چیزی که می‌گذرد؟ شاید به همین دلیل هست که خودپسندی ناپسند است. چرا که دارایی‌ها یک لحظه هم ثابت نیستند. اگر هم دارایی‌ها فعلا ثابت هستند، لطف زمان است که فعلا روی پلیدی خودش را نشان نداده.

حالا یک حساب و کتاب ساده. هرآنچه که انجام می‌دهم یک خودخواهی است و این درحالی است که من هیچ ندارم تا نسبت به آن خودخواه باشم. حتی خودِ خودخواهی.

یک حلقه باطل، یک نقطه سیاه اندیشه

همه این‌ها ویروسی شده در ذهن من. که این کار را برای چه انجام دادم؟ رضایت عرف؟ رضایت خود؟ یا خودخواهی؟ کدام خودخواهی؟ خودخواهی کثیف یا خودخواهی تمیز؟ خودخواهی مگر خود به ذاته کثیف نبود؟

حالا درد قشنگ‌تر می‌شود که در جامعه کنون آن که قشنگ‌تر بازی خودخواهانه انجام می‌دهد می‌شود کارآفرین و پولدار و کارخانه‌دار این کشور و آن‌که بازی خودخواهانگی ضعیف‌تری دارد می‌شود قشر محروم جامعه. همه چیز برگشت به بازی خودخواهی

حالا شما به من حق می‌دهید دیوانه و افسرده نباشم؟